سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
قلم ریز

ماندگاری برخی حرکت ها در تاریخ می تواند دلایلی داشته باشد، از جمله دلایل موثر در جاودانگی یک حرکت، چه حرکت هدایت کننده و چه حرکت گمراه کننده، به جا بودن و طبق مقتضیات زمان خود بودن است. گاهی یک حرکت در طول تاریخ یک جامعه را به انحراف می کشاند و گاهی یک حرکت یک نسل بلکه بشریت را هدایت می کند. حرکت مردمان مختلف در طول زمانهای دور و نزدیک همین گونه بوده است. حرکت های انقلابی گاهی مسیر یک جامعه را صد و هشتاد درجه تغییر می دهد. که اگر این حرکت در آن زمان نباشد شاید جامعه دیگر روی خوشبختی را نخواهد دید و برای همیشه ننگ غفلت بر پیشانی آن جامعه خودنمایی کند. نام زهیر و وهب و حبیب را که شنیده ای . کسانی بودند که در آن روزگار محو و مه آلود فتنها مسیر را پیدا کردند و به یاری امام شان شنافتند. یعنی فرزند زمان خود بودند.در آن روزگاری که مردم از ترس جان و مال خود امام زمانشان را تنها گذاشتند ، در آن روزگاری که مردم آل پیامبر را خارج از دین می خوانند، در آن روزگاری که لبان قاری بالای نیزه با خیزران پاسخ داده می شود، در آن کاخ و در آن روزگار زنی والا که دلش مهمانسرای داغهای مکرر است لب به سخن می گشاید، وقتی تارهای صوتی اش فاطمه وار لب باز می کند تکلیف مشخص می شود، از آن روز به بعد بود که بر شیعه خفتن حرام، ، گریه مکروه، و عمیق دیدن واجب عینی شد. به تاریخ زن آبرو می دهد وقتی فرهنگ صبر را به ما می آموزد و در صبر جز زیبایی نمی بیند. بله همین حرکت است که تکلیف حق را روشن می کند و حرکت را جاودانه می کند و نام حماسی اش تا ابد بر جبهه نورانی کربلا می درخشد. این حرکتی است که مسیر جامعه بلکه نسل و بشریت را تغییر می دهد.

 


نوشته شده در  شنبه 90/10/17ساعت  7:49 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

شهادت سید الشهداء در دوره نسل سوم نهضت پیامبر اتفاق افتاد، جوانانی وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم چشم در چشم پیامبر را نچشیده و بدر و احد و خیبر و خندق را ندیده بودند و تنها آوازه رزم و چنگ را از پدرانشان شنیده بودند. حال در زمان خودشان، نسل سومی ها می دیدند که اصحاب پیامبر با یکدیگر درگیر بودند و همگی از اسلام و قرآن و دین دم می زدند. تشخیص برای اینان به واقع مشکل بود که آیا علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) حق می گویند یا آن آقایانی که با اینان درگیرند؟ نکته اینجاست که این نسل سوم در هر دو جبهه حضور داشتند هم جبهه حق و هم جبهه باطل.

در واقع بر چشمهای نسل سومی ها سردرگمی  نمایان بود، و انتخاب راه برایشان سخت بود با اینکه پیامبر راه را مشخص کرده بود و برای آنکه معلوم باشدکه جنگ حسین و یزید جنگ اسلام و کفر است از دهه ها قبل تکلیف را روشن نمودند. اما امان از غفلت که این غفلت چه میکند؛ سر پسر پیامبر را، سر امام زمان را بالای نیزه می برد.

در واقع هیج مردمکی نبود که از نگاه تعقل به مسئله بنگرد و با نگاه تیزبین تکلیف حق را پیش بینی کند.

روزگار ما نیز قصه اش همین است، همه از خوبی و عدالت و دین حرف می زنند اما به واقع مشخص نیست که کدام دین و کدام عدالت به چه مفهومی درست است؟ روزگاری بود که همه چیز یک دست و معلوم بود اما امروز ما فرزندان نسل سوم انقلاب، گاهی چنان دچار سردرگمی می شویم که به راستی تشخیص برایمان سخت می شود. اگر کمی هم چاشنی غفلت به این تشخیص دشوار ضمیمه گردد کار دو چندان سخت می شود. سختی کار تشخیص در محیطی که فتنه آن را مه آلود کرده حرف کمی نیست؛ غفلتی است که انسان را به سقوط و انحطاط می کشاند.

به راستی در این فضای مه آلود، فرزند زمان خویش بودن به چه معناست؟ برخی معناکردن ها سخت است و باید اندیشید. جستجو کرد و اندیشید....


نوشته شده در  سه شنبه 90/9/29ساعت  8:1 عصر  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

در سرتاسر تاریخ که نگاه می کنیم انسانها در هر زمان و در هر شرایطی در میدان بلا بوده اند. میدان بلایی که وسیله آزمایش آنها بود. در واقع صحرای کربلا یا به قولی میدان بلا در سرتاسر تاریخ و در زمان ما نیز وسعت دارد و کار به یک "یا لیتنی کنت معک" ختم نمی شود. میدان بلایی که وسعتش زمانه ما را نیز فرا گرفته است، میدانی است که باید خود را در آن خوب بنگری؛ ببینی که تو را نیز ما مرگ اینچنین انسی هست یا نه که مرگ در نظرت احلی من العسل باشد.

این میدان بلا، میدان تنگی است. میدانی است که ماندن در آن مردانگی می خواهد، ماندن در آن بریدن از همه چیز می خواهد، رها بودن را می طلبد. ماندن دراین میدان تعقلی می خواهد که در لحظات حساس درست انتخاب کند و راه درست را به تو نشان دهد. راهی که تو را سعادتمند نماید.

ضحاک بن عبدالله مشرقی را که می شناسی؛ صبح تا ظهر را در رکاب امام شمشیر زد اما عصر عاشورا از جبهه حق گریخت. خوف فرزند شک است و شک زاییده کفر، و این سه یعنی خوف و شک و شرک راهزنان طریق حق اند. که اگر با مرگ انس نگیری خوف راه تو را آنچنان خواهد زد که امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد.

دوستان شتاب کنید قافله فرج در راه است؛ می گویند گناهکاران را نمی پذیرند. آری گناهکاران را در این قافله جایی نیست اما پشیمانان را می پذیرند. در رکاب حسین، پشیمانان را جایی هست اما برای غافلان نه! هرکه غافل ماند و یا خود را به خواب غفلت زد از این کاروان جا ماند و امامش را تنها گذاشت.

می اندیشم، به چیزی می اندیشم که راهزن طریق حق است. همان چیزی که قلب مردمی را در زمانی دور، آن چنان فرا گرفته بود که سر امام زمانشان را بر سر نیزه کردند. می اندیشم که چه چیز مانع رفتن است، به این می اندیشم که تاریخ تکرار شدنی است و ما نیز در این میدان قرار داریم یا قرار خواهیم گرفت.

دوستان در این میدان برای گناهکاران غافل راهی نیست؛ اما برای پشیمانان هست. حر در همین میدان بود که در رکاب امام زمانش یعنی حسین بن علی (ع) به خدایش پیوست و در  دامان امام عاقبتش به خیر شد.


نوشته شده در  شنبه 90/9/26ساعت  7:35 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

حرکت آغاز شده است؛ به مقصد رسیده­اند.
پایه­های خیمه را محکم می­کنند ..

طفلی در دامن مادرش!
دختری در دامان پدرش!
خواهری در نگاه برادرش!
پدری در قامت جوانش!.... آرام گرفته­اند.

و راز رشیدی ... در عرش
با چشمهایی روشن
                   خیمه­اش
 تا همیشه بیدار است.


نوشته شده در  پنج شنبه 90/9/10ساعت  11:23 عصر  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

وقتی وارد دادگاه شدم اشک روی گونه‏هاش جاری بود
آقای قاضی هفده سال زیر دست این مرد کتک خوردم! هفده سال شخصیتم له شد! هفده سال با همه چیش ساختم! راحتر بگم هفده سال کلفتی کردم! معنی زندگی را نفهمیدم، فقط به خاطر بچه‌ها تحمل کردم ولی دیگه ...
بغض گلوی فرشته را گرفت و نتونست ادامه بده.  پلکای بلندش را که روی هم گذاشت اشک ضورتش را خیس کرد. آروم رفتم و کنار فرشته نشستم! 
 نوبت رسول شده بود که حرفهای دلش را بگه ... آقای قاضی! آقای قاضی تو را به خدا به حرفهای من گوش بدید. من یه مرد هستم مثل خود شما خوب می دونید که یه مرد از زنش چی می خواد! آقای قاضی ... آخه این انصافه که همسرت یک هفته بزاره و بره مسافرت. یک ماه ول کنه بره شهرستان. پنج بار فرشته را صدا می زنم بعد از پنج بار با پرخاش تازه می گه چی می خوای ... این جمله را با صدای خیلی آرومی گفت: فکر می کنم رسم عاشقی را بلد نیستم؛ بچه هام را دوست دارم ؛ زنم را دوست دارم. 
فرشته خانم یه چیزی بگو اگه دوستم نداری خب بگو! بگو دیگه ...
دیگه تُن صداش خیلی بالا رفته بود با همون صدای بلندش داد زد فرشته خوب گوش کن! آقای قاضی شما هم گوش کنید من زنم را طلاق نمیدم ... مطمئن باشید.
آرام باشید آقای نادری! اینجا دادگاه رسمی است.  
سر فرشته رو شونه‌هام بود که رسول نزدیک اومد و سوئیچ ماشین را در آورد. منتظر بود که فرشته از دستش بگیره ... چشماش را کامل از رسول برداشت و به من خیره شد! سوئیچ را از رسول گرفتم خودش هم می دونست که غیر از خونه رسول جای دیگه ای را نداره بره!
پایین نوشت:
1.... چه جور می شه بین احساس و قانون تعامل ایجاد کرد!
2. فرشته از رسول چی می خواد؟! رسول از فرشته چی می خواد؟! که برآورده نمی­شه.
3. روح الله و علیرضا این وسط چه سهمی از زندگی دارن؟ فرشته صِدام را می شنوی ... خوابی! نه ... می گم می دونی که روح الله تو دبیرستان داره قوانین نیوتن را یاد می گیره که میگه هر کنشی واکنشی داره. تا شاید اینجوری قانون زندگی را هم بفهمه ... می دونی علیرضا داره تو مدرسه بابا آب داد را یاد می گیره بابائی که مادری هم در کنارش به او نان می ده! بابائی که به اون حیات می ده و مادری که به اون جان می ده!


نوشته شده در  جمعه 86/7/27ساعت  12:36 عصر  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
زنی خطبه خواند تا مردانگی بماند
نسل سومی ها
مرد میدان
آغاز
اینجا دادگاه رسمی است
[عناوین آرشیوشده]