سفارش تبلیغ
صبا ویژن
زمستان 1385 - قلم ریز

شهادت سید الشهداء در دوره نسل سوم نهضت پیغمبر اتفاق افتاد، جوانانی وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم چشم در چشم پیامبر را نچشیده و بدر و احد و خیبر و خندق را ندیده بودند و حکایت رزم و جنگ را از پدرانشان شنیده بودند، می­دیدند که اصحاب پیامبر با یکدیگر درگیر بودند و همگی از اسلام و قرآن و دین دم می­زنند. تشخیص برای اینان به واقع مشکل بود که آیا علی (ع) و حسن و حسین(ع) حق می گویند یا آن آقایانی که با اینان درگیرند؟ این نسل سوم در هر دو جبهه هم حضور داشتند، هم جبهه حق و هم جبهه باطل.                                                                          
در واقع بر چشمهای نسل سومی ها سردرگمی نمایان بود. و انتخاب راه بر ایشان سخت بود با اینکه پیامبر از سالها پیش مسیر این خطوط را مشخص کرده بود                                

پیامبر برای آنکه نتوانند بعدها چنین حرف­هایی را بزنند و برای آنکه معلوم باشد که جنگ حسین و یزید جنگ اسلام و کفر است از دهه­ها قبل تکلیف خطوط را روشن نمودند. اما امان از دست غفلت که این غفلت چه می کند؛ سر پسر پیغمبر را بالای نیزه می برد.                               

و در واقع هیچ مردمکی نبود که با نگاه تیزبین تکلیف حق را پیش بینی کند.

روزگار ما نیز قصه اش همین است، همه از خوبی و دین و عدالت حرف می زنند اما به واقع معلوم نیست که کدام دین و کدام عدالت باچه مفهومی درست است؟ روزگاری بود که همه چیز یک دست و تکلیف معلوم بود اما امروز ما فرزندان نسل سوم انقلاب، گاهی دچار سردرگمی می شویم و واقعا تشخیص سخت می شود. که اگر کمی هم چاشنی غفلت به این تشخیص دشوار ضمیمه شود کار دو چندان سخت می شود. سختی کار تشخیص در محیطی که فتنه آن را مه آلود کرده حرف کمی نیست؛ غفلتی است که انسان را به سقوط می کشاند.

به راستی در این فضای مه آلود، فرزند زمان خویش بودن به چه معناست؟ برخی معناکردن ها سخت است و باید اندیشید. جستجو کرد و اندیشید ...

 


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/8ساعت  11:10 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

حرکت پر صلابت شیعه از بعثت آغاز گردید و با بهره مند شدن از چشمه فیاض غدیر توانست با عبور خالصانه از صحرای کربلا به نقش و هویت خویش در عاشورا عینیت بخشد و راه خود را در بستر انتظار هموار سازد.
انتظاری که زمینه و مقدمات ظهور دولت یار را آماده می­نماید.
ظهوری که زمینه رشد و فلاح و رستگاری آدمی را پدیدار می­سازد.

نوشته شده در  یکشنبه 85/11/1ساعت  11:0 عصر  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

زنی، که دست بچشو گرفته، آدرسو به راننده می­ده و می­گه: من اهل محلاتم، هیچ جا رو بلد نیستم. منو به این آدرس ببر.
ماشینا با سرعت از هم سبقت می­گیرن. به این فکر میکنه که دو سال با همه­ی سختیهاش گذشت و دو سال دیگه با همه­ی سختیهاش انتظارش را میکشه !
یه نگاه به چشای دختر کوچیکش میندازه. دخترم بزرگ شده، قد کشیده، دو سال از اون قضیه گذشته. همش از اونجایی شروع شد که خوردی زمین ...
بعد نگاهشو از دختر برمی­داره؛ نه نمی­تونم ! آخه منم مادرم، دوستش دارم ...اینکه دو هفته یه بار مجبور می­شم دست دخترم رو بگیرم و بیام تهران به خدا برام سخته، ولی وقتی امید رو توی چشای دخترم می­بینم سختیها برام آسون میشه. منم مادرم، دوستش دارم ...

منم دلم می­خواد، دخترم مثل همه دخترای دیگه بدوء، بازی کنه، وقتی بزرگ شد عصای دستم باشه. عیب نداره خدا درد داده درمون هم میده ولی خلق خدا چرا اینقدر نامرده.
بی انصاف، دو میلیون و هفتصد هزار تومن ازم خواستی، زندگیمو فروختم و بهت دادم !!؟ بعد از دو سال دخترم هنوز داره با عصا راه میره.
خداییش این چه­جور قانونیه که دکتر اینقدر ازم پول بگیره (بیمارستان که جای خود) بعد که به دکتر میگم فاکتور بده، تا حداقل برم از بیمه پولشو بگیرم، بهم فاکتور نمی­ده !!؟
صدای من از ته دلم به کجا میرسه؟ اما می­دونم اگه یه روز وزیر بهداشت رو ببینم حتماً بهش می­گم، زندگیمو فروختم !! تا بچم رو پاهای خودش وایسه.
 عیبی نداره من کمرم خم بشه ولی آرزوم، تمام وجودم، روی پاش وایسه، از عصا کمک نگیره.
صدای راننده اون رو از این فکرها بیرون میاره،" خانم آدرس همین جاست، مطب دکتر ..."
پیاده می­شن و ...

پینوشت:

1.     این داستان واقعی است. فکر نکنیا دروغ میگم تو همین تهران خودمون شاهدش بودم !!! و هزاران نفر از این دست هستن ... یادت باشه اگر دکتر شدی، دو و هفتصد برای یه عمل ساده از مریضت نگیری.

2.       وبلاگم جاییه برای گفتن حرف دلم، دردهام، دردهای جامعه.

3.       راستی ... فرق آرزو کوچولو با خانم پوپک گلدره چیه ؟ بابا عدالت، بابا بودجه بیت المال، بابا بیت المال ... عجب .

4.       سلام یادم رفت؟ سلام !!

5. موسیقی وبلاگ تقدیم به آرزو و مادرش ...


نوشته شده در  یکشنبه 85/10/24ساعت  10:51 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

برگه اول
از حج برمی­گردند. کاروان را نگه دارید. همه متوقف می­شوند. بالای بلندی دستی دست دیگر را بالا می­برد و با صدای رسالتش در مقابل دیدگان همه او را، برادر و وصی خود می­خواند.
دفتر تشیع را چند برگ می­زنیم
او بیعتشان را نمی­پذیرد، او به خوبی میداند که در میان این فتنه­ها نمی­توان به سلامت جامعه را به پیش برد.
چند برگ جلوتر
حوادث و رویدادهای زیادی اتفاق افتاده، حرفش به صدق و راستی نشسته، جامعه فتنه­دار را نمی­توان به سلامت به منزل رساند. حضرت در باره روز بیعت فرمودند: روی به من نهادید که با من بیعت کنید و من نپذیرفتم، شما دستم را می­کشیدید و من نمی­گذاشتم.
قول مردم به امام زمانشان
با تو بیعت می­کنیم چون جز تو کسی را نیابیم و به او رضا ندهیم. زمانی که بیعت کردیم نه پراکنده می­شویم و نه اختلافی میان ما پدید خواهد آمد. در آن روز هر کس به میل خود بیعت کرد و هر کس نخواست اکراهش نکرد. طلحه و زبیر نیز در آنجا بودند.
و اما امروز
اگرما در آن زمان بودیم اجازه نمی­دادیم علی خانه نشین شود. حکومتش به دست نا اهلش بیفتد. این ادعای خیلی هاست. اگر بودیم؛ و حال که هستیم، در محضر امامان. علی (ع) حضور داشت و مردم بیعتشان را نقض کردند ما که امامان غایب است و.....
و در آخر
طلحه و زبیر نیز شاید مثل خیلی از ماها، فکر نمی­کردند که یه روزی در مقابل امام زمونشون بایستند، ولی ایستادند !


نوشته شده در  دوشنبه 85/10/18ساعت  10:52 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

 

بچه که بودم در تخیلاتم و در بازی های خود اینگونه با خود فکر می کردم.

می گفتم: خانه ما یک کوپه قطار است و همه ما (خانواده) در یک کوپه شش نفری نشسته ایم و قطار هم دائماً در حرکت است تا ما را به مقصد برساند .

آقای نظری به دعوت یارش لبیک گفت و هزاران کس چون نظری از دنیا خواهند رفت. او رفت اما خیلی زود خوب شاید همین ایستگاه مقصد او بوده؛ او چقدر زود به مقصدش رسیده است .

از شب گذشته که این خبر را شنیده­ام تنها به این فکر میکنم که ایستگاه من گذاشت ایا می دانم کجا باید پیاده شوم؟ شاید ایستگاه بعدی مقصد من باشد، ساکم را بسته­ام، آیا آماده ام یا نه هنوز به زیبایی­های قطار و کوپه­ام فکر می کنم. غافل از اینکه بالاخره بعد از چند روز من هم چون نظری­ها و دیگران باید از این قطار پیاده شوم.


نوشته شده در  شنبه 85/10/16ساعت  8:4 صبح  توسط شهیده فاطمی 
  نظرات دیگران()

<      1   2   3      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
زنی خطبه خواند تا مردانگی بماند
نسل سومی ها
مرد میدان
آغاز
اینجا دادگاه رسمی است
[عناوین آرشیوشده]